تبليغاتX
مسافر ابدی

مسافر ابدی

دل نوشته هایی صادقانه

من و خودم و اینجانب

آه ای کوه ها و آه ای دشت ها

مرا لحظه ای بشنوید

قدری مرا تحمل کنید

چیزی روی قلبم سنگینی می کند

نمی دانم شاید

یاد دیروز است:

کودکی و مادر و نان

شاید یاد امروز است:

من و خودم و اینجانب

یادش بخیر

ذهن آرام و ساده ی کودکی ام

مهر مادر و عشق پدر و افکار کودکانه ام

من و بازی و پیراهن خاکی ام

چه زود رفتند

به فراموشی ذهن

حال امروز من است:

من و خودم و اینجانب

ذهن پوشالی من:

من و خودم و اینجانب

وه چه پریشان حالیست

من و خودم و اینجانب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:40  توسط مهدی آرام  | 

پنجره ی خیالی

تو را می نگرم

اما نه از پشت دیوارها

تو را می نگرم

از پشت پنجره،

همان پنجره خیال . . .

درونم طوفانی است

اما نگاهم آرام است.

کنار پنجره می نشینم

و به آن دور ها

خیره می شوم

آنچه را دیدم می نویسم

اما چقدر طولانی ست

بی نهایت را می گویم

فاصله اش با من

همین پنجره ی خیالی ست

با خود می نویسم

گویی زندگی

پر از این قاب های خالی ست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط مهدی آرام  | 

سرها پایین است

. . .سرها پایین

چشم ها بسته

سکوتی سنگین است

حرف ها در غل و زنجیرند

گل فروشی آن طرف تر

گل می فروشد

گل های سرخ و زیبا و بی جان!

آنجا که گل های واقعی

یک به یک می میرند.!

لباس ها رنگ مشکی

گویی همه در عزا و ماتمند

همه می دانند...

سرها پایین است

کاری از واژه ها دیگر

بر نمی آید

سر ها پایین است

شاید پایان سرانجام

این است

سکوتی

سخت سنگین است

سر ها پایین است . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:18  توسط مهدی آرام  | 

یعنی بیشتر احساس زندانی بودن

خدا

 

هان

ای تو

ای تو که مرا می نگری

تو که همراه من

در شب ها و کوچه های تنهایی،

تو که پیچیده

درون تارهای بغض گرفته

در گلویم،

تو که گرمی ات

گاه و بی گاه در اشک هایم

جاریست

کجا هستی؟.

مرا دریاب

فاصله نمی خواهم

هر فاصله ای از تو

یعنی بیشتر احساس زندانی بودن

من این فاصله را نمی خواهم

فاصله کافیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:48  توسط مهدی آرام  | 

. . . من هنوز در فکرم ...

خداوندا!

. . . در فکرم

می دانم که در فکر منی

می دانم یک روز

مرا کمک خواهی کرد

اما در فکرم

آن موقع چگونه لحظه ای خواهد بود

امروز و من و تو

و لحظه ای دیگر

 فراموشی

و چگونه است این فراموشی؟

تو که فردای بودنم

را می سازی

کجا تو را بیابم؟!

هر چه هستی

و نیز هر کجایی

 من یک به یک لحظه ها را

سپری خواهم کرد

تا آن لحظه ی موعود!

می ترسم

اما نه از مردن

ترس من از مردن است و هیچ نفهمیدن!

    . . . من هنوز در فکرم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:6  توسط مهدی آرام  |